از آرزوهای دکتر مرتضی شیخ تاسیس یک بیمارستان بود هرچند بضاعت مالی او در زمان حیاتش این امکان را فراهم نکرد اما پس از انقلاب بنیاد سرور و خانواده علیزاده بیمارستان شماره 2 شهرداری را که حدود دهه 30 ساخته شده بود به نام دکتر شیخ مزین کردند و خیابانی که بیمارستان در آن قرار داشت، حدفاصل میدان صاحب الزمان و بلوار قرنی، هم به نام دکتر شیخ تغییر کرد اما برای مردم، کوچه محل زندگی دکتر در حدود خیابان سنایی امروزی که یکی از محکمه هایش نیز بود در زمان حیات او به کوچه دکتر شیخ بود البته که دیگر از آن خانه نشانی برجا نیست.
 


خاطرات :
(1) از خلقیات والای دکتر این بود که مستقیم از مردم پولی نمی گرفت. هر کس هرچه می خواست توی صندوقی که کنار میز دکتر بود می‌انداخت و چون حق ویزیت دکتر 5 ریال تعیین شده بود ( که خیلی کمتر از حق ویزیت سایر پزشکان آن زمان بود)، اکثر مواقع، بیماران به جای پنج ریالی، درب فلزی نوشابه داخل صندوق می انداختند و چون صدایی شبیه انداختن پول داشت خجالت نمی کشیدند.از قول دختر دکتر شیخ نقل است که روزی پدر را مشغول شستن و ضد عفونی کردن انبوه درب فلزی نوشابه هاست! با تعجب گفتم: پدر بازیتان گرفته است؟ چرا سر نوشابه ها را می شورید؟و پدر جواب داد:"دخترم، مردمی که مراجعه می کنند اگر از سر نوشابه‌های تمیز استفاده کنند بهتر است، تا آلودگی را از جاهای دیگر به مطب نیاورند. این سر نوشابه‌های تمیز را آخر شب در اطراف مطب می‌ریزم تا مردمی که مراجعه می کنند، از اینها که تمیز است استفاده کنند. آخر بعضی‌ها‌ خجالت می‌کشند که چیزی داخل صندوق مطب نیاندازند."بی اختیار اشک ریختم و ...
(2) همچنین یک سبزی فروش اینگونه نقل کرده است:ابتدا که دکتر در محله سرشور مطب بازکرده بود و من هنوز ایشان را نمی شناختم. هر روز قبل از رفتن به مطب نزد من می آمد و قیمت سبزیها را یادداشت می کرد اما خرید نمی کرد ، پس از چند روز حوصله ام سر رفت و با کمی پرخاش به او گفتم: مگر تو بازرسی که هر روز می آیی و وقت مرا می گیری؟ وی گفت: خیر، من دکتر شیخ هستم و قیمت سبزیجات را برای آن می پرسم تا ارزانترین آنها را برای بیماران خودم تجویز کنم.
(3) روزی مردی از دکتر سوال می کند: شما چرا با این سن و خستگی ناشی از کار از موتور سیکلت استفاده می کنید؟دکتر در جواب می گوید :منزل مریضهایی که من به عیادتشان می روم آنقدر پیچ در پیچ است و کوچه های تنگ دارد که هیچ ماشینی از آن نمی تواند عبور کند، بنابراین مجبورم با موتور به عیادتشان بروم.

معاینه بیماران در بستر بیماری
(4) از دکتر حسین خدیوجم نقل است: «روزی در مطب دکتر بودم و او برای بیمارانش آب پاچه تجویز می کرد. از ایشان پرسیدم چرا به جای سوپ جوجه، آب پاچه تجویز می‌کنید؟» وی گفت: «چون برای جبران ضعف بدن بیمار، مانند سوپ جوجه موثر است و مهم‌تر آنکه پاچه گوسفند ارزان است.»
 
(5) سرهنگ دکتر لطیفی به عنوان رییس جدید بیمارستان لشکر در مشهد انتخاب شد.زمانی به من گفت دوست دارم دکتر شیخ را که از هم دوره ای هایم بوده است ببینم.
با دکتر شیخ تماس گرفته و او هم موافقت کرد.یک شب سرهنگ لطیفی و چند نفر از همکاران را به منزلم دعوت کردم.دکتر شیخ از همه دیرتر به ما پیوست.پس از خوردن شام، رییس بیمارستان لشکر از همکلاسی خود پرسید دکتر چرا این قدر خودت را اذیت می کنی؟ چه خبره که از این محکمه به آن محکمه می روی؟
دکتر شیخ پاسخ داد: زمانی ما در زیر زمینی در منزل فردثروتمندی زندگی می کردیم.پسر صاحب خانه ثروتمند و من حصبه گرفتیم.یک روز درشکه ای در جلوی منزل ایستاد و پزشکی از آن پیاده شد.او به اتاق آن پسر رفت و او را معاینه کرد.هنگام خارج شدن، مادرم به او گفت که پسر مرا هم درمان کنید.پزشک پاسخ داد
من مجانی پزشکی نمی کنم! چشمان مادرم پر از اشک شد ، اما نمی خواست من متوجه شوم.وقتی پزشک مرا معاینه نکرد ،فهمیدم که درد فقر و نیازمندان چیست. همان جا با خدای خودم پیمان بستم که پزشک نیازمندان شوم تا زمانی که زنده هستم.
(6) شخصی میگفت :  همسرم بیمار دکتر شیخ بود.اوبه محکمه دکتر شیخ در خیابان بهار در نزدیک فلکه برق رفته و همیشه به صورت رایگان ویزیت می شد.
پس از مدتی همسرم نیمه فلج شد . به طوری که دیگر نتوانست نزد دکتر برود . یک روز جمعه دکتر شیخ سرزده به منزل ما آمد و گفت چرا بیمارم مدتی است به  نزد ما نیامده است. پس از دیدن وضعیت همسرم او را معاینه کرد. از آن روز به بعد  به دو سال جمعه به جمعه به خانه ما می آمد. پس از معاینه خانمم، کیفش را باز کرده، رویش را برمی گرداند و می گفت هر چه پول می خواهید بردارید.
(7) داستان بیماری غیرقابل درمان همسر طلافروش: «همسر یک طلافروش به درد دلی دائم مبتلا شده بود و همه پزشکان از درمانش عاجز شده بودند اما دکتر شیخ با شنیدن شرح حال کوتاهی از او متوجه بیماری اش می شود و به همسرش می گوید که خانم شما قبل از ازدواج باشما در خانواده ای محروم زندگی می کرده و تغذیه مناسبی نداشته اما حالا در منزل شما انواع خوردنی در اختیارش قرار گرفته و خوردن غیرمتعارف سبب دردهایش شده است
(8) حکایت تشخیص زمان مرگ یک خانم مسن هم نشاندهنده توانایی دکتر در روانشناسی  و درک بیماریست:
«مردی برایم تعریف کرد که روزی به مطب دکتر شیخ رفتم و از ایشان خواهش کردم به دیدار مادر بیمارم که از آوردن او به محکمه معذورم بیاید وقتی دکتر در خانه مادرم را دید آرام به من گفت که مادر تو تا صبح زنده نخواهد ماند اما حتما این داروها را برایش تهیه کن و به او نشان بده فقط از فلان شربت تقویتی مقداری به او بده و فردا صبح مابقی داروها را به داروخانه بازگردان که ضرر مالی هم نکرده باشی، امشب را در کنارش بمان تا مادرت خوشحال بشود من به دستور پزشک عمل کردم و شب را کنار مادر نشستم هنگام اذان صبح بود که او آرام چشمانش را بست و جان داد و من صبح به مطب رفتم و گواهی فوتی که آماده بود گرفتم.
(9) گفته اند  : دکتر شیخ در خانه‌اش یک چراغ لامپای آویز داشت و به خانواده‌اش سپرده بود در زمانی که در منزل حضور دارد، آن لامپ را جلوی در روشن بگذارند. یعنی روشن بودن این لامپ چه روز و چه شب نشانه‌ حضور دکتر در خانه‌اش بود. در نتیجه اگر مریضی در شب، چراغ ته کوچه را روشن می‌دید، با امیدواری متوجه حضور دکتر می‌شد. خانواده دکتر هم وظیفه داشتند در را هر موقع از شبانه‌روز بر روی بیماران باز کنند و آنان را بپذیرند.
از قضا زمانی پیش آمده بود که خود دکتر بیمار شده، تب شدیدی داشت و در بستر استراحت می‌کرد. نیمه‌ یکی از این شب‌ها زمانی که دکتر برای رفتن به دستشویی وارد حیاط شده بود، متوجه شد که چراغ آویز دم در خاموش است. با تغیر و اعتراض از اهل‌خانه خواست تا به او توضیح بدهند که «چرا لامپ را خاموش کرده‌اید؟» طبیعتا اهل خانه پاسخ داده بودند: «آقای دکتر! شما خودتان مریض هستید. چطوری در این حالتان می‌توانید مریض ببینید؟» ایشان باز با عصبانیت پاسخ داده بود: «درست است که خودم تب دارم، ولی دستم که می‌تواند نسخه بنویسد. پس چراغ را روشن کنید تا کسی ناامید از در خانه‌ام برنگردد.»

 


- دکتر مرتضی شیخ 69 سال با عزت تمام در میان مردم زیست و با مردم خندید و با آنها بیشتر از آنها گریست . در رنجها التیامی به دردها بود و دست پر عطوفتش همیشه یاری بخش افتادگان بود.
وی روحی عظیم و متواضع داشت. در مقابل مریض‌هایش با فروتنی رفتار می‌کرد، گویی چون یکی از آنهاست. به حق عاشق مردم بود و به تمامی آنان که عاشق مردم بودند عشق می ورزید و در مقابل آنان که وابستگی شدیدی به مسایل مادی داشتند شدیدا جبهه می‌گرفت و اعتقاد راسخ داشت که مفهوم زندگی واقعی خدمت به مردم محروم است.
خدمت به افراد ثروتمند چندان برایش ارزشی نداشت، چرا که معتقد بود برای خدمت به این افراد پزشکان زیادی حاضرند.
برخورد ایشان با اختلاف سن و روحیه بیماران فرق می‌کرد. او با جوانان آنگونه برخورد می‌کرد که گویی همسن آنان است و اینگونه بود که به راحتی با اقشار مختلف رابطه برقرار می‌کرد و در یک کلام عاشق مردم بود.
در سال 1352 دکتر به علت بیماری سخت بستری می‌گردد و مردم به طور خودجوش برای وی مراسم دعا بر پا می‌کردند و پس از فوت ایشان آنچنان مراسم تشییع با شکوهی برای وی به عمل آوردند که تا کنون شهر مشهد چنین مراسمی در خود ندیده بود.
مرتضی شیخ 30بهمن 1355در سن 69سالگی از دنیا رفت. مراسم تشييع با شكوه وي با شهادت امام رضا (ع ) تقارن زماني داشت و توسط مردم بسيار باشكوه برگزار شد. جلوه اين مراسم زماني بيشتر شد كه شركت كنندگان دسته هاي سوگواري براي شهادت امام رضا (ع) نيز به گروه عزاداران دكتر پيوستند . هرچند وصیت کرده بود او را در گورستان عمومی شهر دفن کنند تا وقتی نامش را بر روی سنگ می بینند از او یاد کنند اما با خواست مسئولین وقت در حرم امام رضا(ع) حوالی پنجره فولاد  به خاک سپرده شد و حالا نشانی هم ندارد.

 منبع : مشاهیر مدفون در حرم رضوی؛ بنیاد پژوهشهای اسلامی آستان قدس رضوی؛ ص 264.

-        و کتاب افسانه دکتر شیخ تالیف جمشید قشنگ