شهرستان دزفول  ستارگان درخشانی   را به عالم دین و معرفت این مرز و بوم ، ارزانی نموده ، مرداني عارف و مقدس و زاهد متقّي مانند سيد كاشف و مولا عليخان قاري و حاج شيخ سليمان و سيد محمد علي نجفي و   محمد علي جولا و مانند اينان  .از جمله ستاره گان درخشان این شهر  سرباز گمنام و ملامحمدعلي جولاگر دزفولي است که مزار شریفشان در مسجد کج بافان (قزبافان) (علوي) شهرستان دزفول محل توسل مردم به حضرت ولي عصر (عج) است .کمترین نشان ایندو بزرگوار را میتوان از  كتاب « الشمس الطالعه » و كتاب شرح زندگي« شيخ انصاري » جستجو نمود آنجا که می نویسند :

مرحوم محمد علی جولای دزفولی کیست ؟

خواجه علی دزفولی که از تجار متدین و صالح بوده  سالی به تبریز رفته وبا لباس محلی دزفولی ها  در بازار آنجا یکی از تجار تبریزرا به نام حاج محمد حسین  ملاقات می کند  تاجر تبریزی با او مصاحفه و معانقه کرده  واز او برای صرف نهاردعوت میکند . در منزل، نهایت پذیرایی و احترام را از تاجر دزفولی به عمل می آورد .  فرزندان رشیدش در آن محفل  بسیار خدمت گذاری کردند  وآن تاجر می گفت که این پسران من از صدقه سر شما دزفولی ها می باشد .خواجه علی از احترامات و تشریفات غیر مترقبه تعجب کرده  واز شنیدن این کلمات بر تعجبش افزوده می شود ،لذا توضیح مطالب را از صاحب خانه خواست  . تاجر تبریزی گفت من مرد ثروتمندی بودم  و مرا فرزند نمی شد و از مراجعه به پزشکان نتیجه نگرفتم  تا اینکه به نجف اشرف  مشرف شده  و مدت زمانی در آن محل شریف برای تشرف خدمت امام عصر (روحی فداه)  به عمل استجاره(چهل شب چهار شنبه نماز و اعمال خاصی در مسجد سهله به جا می آورند و بعد به مسجد کوفه رفته  و بیتوته می کردند ودر خدمت امام زمان در طول این مدت یا شب آخر مشرف می شدند)  مشغول شدم .

در شب آخر بین خواب و بیداری حالت خاصی به او رخ می دهد ودر آنجا شخصی را مشاهده  می کند که به او می گوید : نزد محمد علی جولای دزفولی روانه شو  به حاجت خود خواهی رسید  ودیگر کسی را ندید . گوید نام دزفول را تا ان وقت نشنیده بودم . به نجف آمدم و از دزفول پرسش نمودم ، آنجارا به من معرفی کردند . و با نوکری که به همراه داشتم به سوی آن شهر آمدم. از محمد علی جولا جویا شدم  غالب مردم او را نمی شناختند  بالاخره به شخصی رسیدم که او را می شناخت و گفت که بافنده است و وضع اقتصادی خوبی ندارد .  من روانه شدم تا به دکان او رسیدم ، شخصی را دیدم در مغازه ای بسیار محقر به بافندگی مشغول بود ، به مجرد اینکه مرا دید گفت : حاج محمد حسین حاجت شما روا شد . بر حیرتم افزوده شد . بعد از اجازه بر او وارد شدم . هنگام غروب بود اذان گفت و به نماز مشغول گردید .به او گفتم که من غریبم و امشب مهمان شما هستم ،قبول نمود . چون پاسی از شب گذشت کاسه ی چوبی که قدری در آن ماست بود  با دو قرص نان در طبقی چوبی پیش رویم گذاشت . من با آنکه به خوراکی های خوب عادت داشتم ولی با او شرکت کردم . بعد قطعه پوستی که داشت به من داد  وگفت تو مهمان مایی بر روی آن بخواب ، و خودش بر زمین خوابید .  نزدیک سپیده ی صبح بر خواست و اذان گفت  و نماز صبح به جا آورد .  به او گفت من اینجا آمدم دو مقصد داشتم ،یکی را گفتی انجام گرفت ، ودیگری آن است که به چه عملی به اینجا رسیدی  که امام زمان (عج ) مرا به تو محول فرمود ، واز نام و ضمیرم اطلاعم دادی ؟جئاب داد این چه پرسشی است ؟ حاجتی داشتی روا گردید برو .  به او گفتم تا نفهمم نمی روم   چون مهمان شمایم به پاس احترام مهمان باید  مرا خبر دهی ،  سپس با اصرار من لب به سخن گشود و گفت :  مندر این محل به کسب خود مشغول بودم  در مقابل این دکان خانه ی ستمگری بود که سربازی از آن محافظت  میکرد .  روزی این سرباز نزد من آمد و گفت : شما از کجا برای خودتان خوراک تهیه میکنید ؟به او گفتم سالی یک خروار گندم می خرم و آرد می کنم و می پزم و زن و فرزندی هم ندارم .او گفت من در اینجا محافظم و دوست ندارم از مال این ستمگر تصرف کنم ،اگرقبول زحمت فرمایی  برای من نیز یک خروار جو خریداری کن  وهر روز دو قرص نان به من بده . من پذیرفتم و هر روز می آمد و دو قرص نان می برد .

اتفاقا روزی نیامد ، از حالش پرسیدم . گفتند مریض است و در مسجد(کجبافان) خوابیده است . به آنجا رفتم دیدم افتاده است . از حالش جویا شدم و خواستم برایش طبیب و دارو  تهیه کنم . گفت : احتیاجی نیست و من امشب از دنیا می روم . وقتی نصف شب گذشت در دکانت آمده و به تو خبر می دهند ، تو بیا و هرچه دستورت دادند عمل کن  وبقیه ی آرد ها هم برای خودت باشد .   خواستم شب را نزد او بمانم اجازه نداد  و گفت : برو من نیز اطاعت نمودم .  نیمی از شب گذشته شد که درب دکان زده شد ، گفتند محمد علی بیرون با  من از دکان به مسجد رفتم ، دیدم آن سرباز جان سپرده  ودو نفر در آنجا حاضر بودند . به من گفتند که بدن او را به جانب رود خانه حرکت دهم ، اجابت کردم ان دو نفر او را غسل داده  و کفن کردند و بر او نماز گزاردند  وآوردند درب مسجد ، او را دفن کردند .  من به دکان بازگشتم  چند شب بعد درب دکان زده شد ،کسی گفت بیرون بیا من بیرون آمدم ، گفت آقا تورا طلب نموده ،با من بیا . اطاعت کرده و رفتم .  با آنکه اواخر ماه بود ولی صحرا مثل شب های مهتاب روشن  وزمین ها سبز وخرم  ولی پیدا نبود  در فکر فرو رفته و تعجب می کردم .  ناگاه به صحرای (لور) رسیدم  بزرگوارانی را دیدم ، به دور هم نشسته اند  و یک نفر مقابل آنها ایستاده ،  ولی در بین یک نفر جلیل واز همه بالا تر بود ، به نحوی که هول و هراس مرا ربود  و استخوان هایم به صدا در آمدند . مردی که همراه من بود گفت قدری جلو بیا . رفتم و بعد توقف کردم آن نفر ایستاده  گفت : بیا بیم نداشته باش ، قدری پیش تر رفتم ، آن شخصی که در بین آن جمعیت بود  و از همه برتری داشت ، به یکی از آن عده فرمود ، منصب سرباز را به او بده . به من گفت : برای خدمتی که به شیعه ی ما نمودی میخواهیم  منصب سرباز را به تو بدهیم . عرض نمودم  من کاسب و بافنده هستم . مرا به سربازی  چه ؟ خیال کردم می خواهند مرا به جای سرباز نگهبان قرار دهند . تبسمی نموده و فرمود : منصب او را می خواهیم به تو بدهیم . باز حرف خود را تکرار کرده مرا به سربازی  چه ؟  در این هنگام یکی از آن ها فرمود : این شخص عامی است . بگو منصب سرباز را به تو  میدهیم نمی خواهیم  سرباز شوی ، به تودادیم منصب اورا برو . من برگشتم ودر بازگشت هوا را تاریک دیدم  و از آن روشنی و سبزی  و خرمی هم در صحرا خبری نبود .  از آن شب به بعد دستورات آقا یعنی  حضرت صاحب الزمان  ارواحنا  فداه به من  میرسد  واز جمله ی دستورات آن  حضرت مقصد و حاجت تو بود .

 این چهره ی عارف که به  حجت  حق  و واسطه ی فیض وجود ، خود را وصل کرده  حلقه  وصل  امام عصر (عج) با  عرفای صاحب  نام  عالم  تشیع می شود . طبق دستور ،  با مرحوم آیت الله سید علی شوشتری مرتبط می شود  و او را در حل یک معضل قضایی کمک کرده و سپس به نجف اشرف می کشاند  و او مرشد معنوی آیت الله  حسینقلی همدانی میشود  و او هم استاد  سید احمد کربلایی و سید هم در تربیت  و تهذیب  سید علی قاضی طباطبایی  همت می گمارد  و مرحوم علامه طباطبایی می فرماید هر چه دارم از سید علی قاضی دارم .

این گونه است که عرفای دنیای  تشیع به بقیة الله الاعظم وصل هستند  و حلقه ی وصل آن ها محمد علی جولای دزفولی  میباشد  که اکنون مدفن او و سربازی گمنام  در مسجد کجبافان دزفول  زیارتگاه اهل دل است.