سيدهاشم حداد (ره)
در ماه رمضانی که خدمت جناب حداد بودم در جلساتی که شبها داشتند، یکی از شاگردان
ایشان که در مکاشفه برایش باز بود؛ بسیار منقلب بود و شور و وله و آتش داشت. چنان
می گریست، که دیگران را تحت تأثیر می گذاشت و گریه هایش از ساعت می گذشت.
چشمانش سرخ و متورم می گشت. یک بار جناب حداد به بنده فرمود: سید محمد حسین
این گریه ها و این حرقت دل را می بینی؟ من صد برابر او دارم؛ ولی ظهور و بروزش به گونه
دیگر است.
استاد کامل میرزا علی آقا قاضی به حاج سید هاشم حداد می گوید:
سید هاشم! سر را فاش مکن که گرفتار می شوی! روزی می رسد، که از اطراف و اکناف
بیایند و عتبه درت را ببوسند. من در تمام مدت عمر یک بار آن هم در حقیقت به واسطه
محذور و حیا سری را فاش کردم و تا کنون که ده ها سال از آن می گذرد، گرفتار آنم.

در زمانی که جناب سید هاشم به ایران سفر کرده بود، شهید مطهری با
ایشان ملاقات خصوصی داشت. ساعتی با هم بحث می کنند. موقع برگشت، شهید
بزرگوار با شادابی می گوید: این سید حیاتبخش است. در دیدار بعدی، استاد مطهری
از ایشان درخواست دستورالعمل می نماید. سید عارف نیز دستوراتی به ایشان می دهد.
این دیدارهای پر خاطره می گذرد تا اینکه شهید مطهری سفری به عتبات عالیات می کند.
در آنجا چند بار به خدمت حاج سید هاشم می رسد. استاد مطهری می گوید: یک بار
که به دیدن ایشان رفتم از من سؤال کردند: نماز را چگونه می خوانی؟ گفتم با توجه کامل
به معانی و کلمات آن، نماز را میخوانم. ایشان فرمودند: پس کی نماز می خوانی؟ در نماز
توجه ات فقط به خدا باشد و به معانی توجه مکن.حضرت سید هاشم به شهید مطهری
علاقه مند بود و وقتی خبر شهادت ایشان را شنید، متأسف گردید.
روزی حاج حبیب سماوی جوانی را که زیر نظر او تربیت می شد و حالات خوشی
پیدا کرده و اهل مکاشفه گشته بود؛ به نزد عارف فرزانه حاج سید هاشم می آورد، تا
به دست استاد بسپارد.
جوان از مکاشفات قوی خود سخن می گوید که مرا به مراحل صعود می دهند؛ که از شدت
جلال تحمل آن برایم سخت است و ترس مرا فرا می گیرد و چه بسا این ترس موجب توقف
و عدم حرکت من می گردد. حضرت حداد فرمودند: هیچ خوف نداشته باش! هر جا می خواهند
ببرند. من با تو هستم.

مادر زن حاج سید هاشم یکی از زنان نیرومند، پرخاشگر و تندخو بود و بسیار
سید هاشم را اذیت می کرد. وی روزی به خدمت علامه قاضی می رسد و می گوید:
آزار زبانی و کارهای مادر زنم بی حد شده است و صبر من نیز تمام؛ می خواهم که اجازه
بدهید، زنم را طلاق دهم.
ایشان فرمودند: آیا همسرت را دوست داری؟ گفتم: بله. فرمودند: زنت نیز تو را دوست دارد؟
گفتم: آری.
فرمودند: هرگز راه طلاق نداری! برو و صبر پیشه کن! تربیت تو به دست زنت می باشد.جریان
گذشت و بنده طبق دستور استاد عمل می نمودم؛ تا اینکه یک شب تابستانی که خسته
و گرسنه و تشنه به منزل آمدم؛ مادر زنم از شدت گرما لب حوضچه نشسته و بر روی پاهایش
آب می ریخت.
با ورود من، ناسزا و فحش شروع شد. بنده هم تا این وضعیت را دیدم، داخل اتاق نرفتم و از
راه پله ها به سوی بام حرکت نمودم. ولی او دست بردار نبود صدایش همین طور بلند و بلندتر
می شد؛حتی همسایه ها نیز می شنیدند. تا اینکه صبرم تمام شد. کلام استادم در مقابل
دیدگانم بود. بی آنکه جوابی بدهم، به پایین آمده از خانه خارج شدم. در کوچه و خیابان بدون
هدف و ناراحت می گشتم؛ ناگهان حالتی نورانی پیش آمد و دری بر رویم باز شد؛ دیدم من
دو تا شده ام یکی سید هاشمی که مورد ناسزا و فحش واقع شده و دیگری من
که بسیار عالی و مجرد می باشم و نه ناسزا به او گفته شده و نه به او می رسد.
این اولین تجردی بود که در کربلا برایم پیدا شد. و این در برایم باز نشد مگر به خاطر تحمل و
صبر و اطاعت از استاد، که اگر نبود، آن غمناکی ها و پریشانی ها همچنان بود .
جناب حداد روزی با دوستانش به سمت کاظمین در راه بودند. در بین راه راننده
برای گرفتن کرایه به ایشان مراجعه کرد. سید هاشم می گویند ما پنج نفر هستیم.
راننده می گوید شما شش نفرید. حاج سید هاشم باز می شمارد و می گوید نه خیر!
ما پنج نفر هستیم. دوستان ایشان متوجه جریان می شوند، ولی حرفی نمی زنند تا
ماجرا کشف شود. راننده باز اصرار میکند و او نیز حرف خود را می زند. راننده می گوید
آخر تو خودت را حساب نمی کنی ولی ایشان چنان غرق عالم توحید بوده که نمی توانسته
خود را به حساب آورد. تا اینکه دوستان از ایشان خواهش می کنند که شما خودتان را هم
حساب کنید و این راننده درست می گوید و می خواهد کرایه شش نفر را بگیرد. وی
نیز برای اینکه خواهش دوستان را رد نکند، کرایه شش نفر را می دهد. خودشان
می فرمودند: در آن موقعیت به هیچ وجه نمی توانستم خودم را به حساب آورم و آن کرایه
را نه عینی که جهت تعبد سخن دوستان دادم.![]()
آيت الله كشميري در جلسه اي قبل از وفاتش در جواب سؤال از مقام
سيد هاشم حداد فرمود : سيد هاشم فاني في الله بود .فرمودند سيد هاشم
وقتي كه در تاريكي راه مي رفت ، حرفي از اسم اعظم را ذكر مي كرد و پيشانيش
در تاريكي روشن ميشد .به آيت الله كشميري گفته شد : چرا سيد هاشم را براي
ما معرفي نمي كنيد و حالات او را براي ما تبيين نمي كنيد؟
فرمودند : سيد هاشم بالاتر از آن است كه در اين عالم شناخته شود ، او از خلق زمان
حياتش بي نياز بود پس چگونه بعد از وفاتش نيازمند شناخته شدن باشد؟
آقا سيد هاشم حداد به همراه اصحابش به زيارت حضرت سلمان فارسي
در مدائن رفتند يكي از آن همراهان گفت : همراه آقا به مرقد داخل شديم و جناب سيد
در پائين پاي قبر نشست.
بعد از اينكه نشست زود بلند شد و نزد بالاسر قبر نشست ، وقتي از مرقد سلمان
خارج شديم ،او را قسم دادم كه به من بگوييد چرا ابتدا پائين پا نشستيد و زود به طرف
بالا سر رفتيد؟
فرمود : وقتي در پائين پاي قبر نشستم ، حضرت سلمان را ديدم كه از قبر بلند شد و
فرمود تو سيدي و پسر رسول خدا هستي و با اين حال در پائين پاي من نشسته اي ،
بلند شو و نزد سر من بنشين . پس خواسته هايش را اجابت كردم و نزد سر شريف نشستم !!
آقا سید هاشم حداد نقل می کردند :
در زمانی که ساکن منزل پدر زنم بودم، یک شب که برای تهجد بلند شدم، کاسه چینی
پر از آب خنک در بالای سرم بود. بدون اختیار پا به روی کاسه گذاشتم و شکست. من تکانی
خوردم که ای وای! فردا مادر زنم چه بلایی بر سر من می آورد!!همین که ذهنم گذشت،
دیدم کاسه درست گشت و تمام آبهایش به درون کاسه برگشت.![]()
آقا سید هاشم در گفتارشان و تغییر از حالتی به حالتی کلمه
«یاصاحب الزمان» را خیلی بر زبان جاری می کردند. یک روز فردی از ایشان
پرسید. آیا شما خدمت حضرت ولی عصر ارواحنا فداه رسیده اید فرمودند: کور است
هر چشمی که صبح از خواب بیدار شود و در اولین نظر نگاهش به امام زمان نیفتد.
عارف کبیر و موحد بی نظیر جناب سید هاشم حداد به بیماری مبتلا شد
و نزدیکان هر چه تلاش کردند سودی نکرد خود آقا می فرمود: حال من خوب است شما
چرا اینقدر خود را به زحمت می اندازید. ولی نزدیکان تحمل نداشتند. ایشان را در
بیمارستان کربلا بستری کرده تحت معالجه طبیب مخصوص خودشان، سید محمد شروقی
قرار گرفت.
روز دوازدهم رمضان حدود سه ساعت به غروب آقا می فرماید: مرا مرخص کنید! سادات در
منزل، منتظرم می باشند. دکتر می گوید: امکان ندارد.آقا می گوید: تو را به جده ام
فاطمه زهرا علیها السلام قسمت می دهم! بگذار بروم؛ سادات منتظر هستند و من
تا یک ساعت دیگر از دنیا می روم.
دکتر با شنیدن قسم، او را مرخص می نماید. ایشان به منزل می آیند. جمعی آنجا بودند
و در مورد آیه «انا سنلقی علیک قولا ثقیلا» از آقا می پرسند. وی می فرماید: جبرئیل
در برابر عظمت رسول الله ثقلی ندارد تا از آن تعبیر به قول ثقیل گردد. مراد از قول ثقیل، اوست.
«لا هو الا هو».
بعد درخواست حنا میکند و به رسم دامادها حنا می بندد و می گوید اتاق را خلوت کنید و رو
به قبله می خوابد. لحظاتی می گذرد و اطرافیان وارد اتاق می شوند می بینند ایشان جان
به جان آفرین تسلیم کرده است.دکتر بر طبق گفته آقا، در همان ساعت به منزل ایشان
آمد ودید حاج سید رو به قبله خوابیده است. گوشی را بر قلب او گذارده، می بیند قلب
از کار افتاده است. گوشی را به گوشه ای پرت کرد و های های شروع به گریه می نماید.
آقا را شبانه غسل و کفن کردند، جمعیت انبوهی غیر منتظرانه و نشناخته برای تشییع از
کربلا و اطراف با چراعهای زنبوری آمدند. ایشان را پس از طواف در حرم حضرت
ابا عبدالله الحسین علیه السلام و حضرت اباالفضل العباس علیه السلام، در وادی
الصفای کربلا در مقبره شخصی که برای ایشان تهیه شده بود، به خاک سپردند.
این عبد صالح خدا بعد از 86 سال زندگی در این دنیا وظیفه انسانیت و عهد الهی را به
انجام رساند و با کوله باری از بندگی و یگانه پرستی در دوازدهم ماه مبارک رمضان
سال 1404 ق. به سوی معشوق رهسپار گردید.
سلام عليه يوم ولد و يوم يموت و يوم يبعث حيا
*درباره ايشان ميتوانيدبه كتاب روح مجرد،مطالب السلوكيه،دلشده،دلداده-آيت الحق۱و۲
،صحبت جانان ووبلاگهاي مكتب اسلام،تزكيه نفس،صالحين وكلوپ سيدهاشم
حداد (ره) مراجعه بفرماييد.